امروز صبح با صداي اذان از
خواب بيدار شدم، نيم ساعت كه گذشت نمازم رو خوندم و سريع لباس پوشيدم كه برم و
نون لواش بخرم. آخه ديروز خانوم خونه گفت كه نون نداريم و فردا بايد نون
بخريم...
ساعت 5.35 دقيقه بود كه از
آپارتمان بيرون زدم و با عجله رفتم سراغ نونوايي محل كه بهخيال خودم
حداقل جزء نفرات اول باشم. وقتي ساعت 5.45 دقيقه به نونوايي رسيدم، ديدم شدم نفر
دهم!!
4 نفر آقا و ۵ نفر خانوم
قبل از من سر صف نونوايي بودند. شاطر هم كه تازه رسيده بود باچشمهاي خوابآلود
و متعجب به ما ده نفر نگاه ميكرد.
خلاصه ساعت شش بود اولين نونها از تنور اومد بيرون و مردم شروع به گرفتن كردند.
نفر اول و دوم و سوم 20 دقيقه زمان برد تا بروند. من كه كم كم دقيقهها رو اعصابم
رژه ميرفتند، با يه حساب سرانگشتي فهميدم كه امروز از سرويس كه جا ميمونم هيچ،
مهمون اتوبان شلوغ، تأخير در ورود به محل كار و نهايتاً گرفتن مرخصي ساعتي از 7.30
تا ساعت ورود به اداره خواهم شد. كه همين طورم شد...
بگذريم....
همونطور كه ميدونيد از
زماني كه برنج قيمتش سير صعودي گرفت، مردمي كه توان خريد برنج با قيمتهاي گزاف رو
نداشتند، به سمت نونواييها هجوم آوردند و شد ايني كه الان هست. صفهاي طولاني و
انتظار يك و نيم تا دو ساعتي براي گرفتن
نون.
توي صف نونوايي حرفها و
نارضايتيها بود كه شنيده ميشد. يك جوون رو كرد به پيرمردها و گفت: جمعيت 35
ميليون نفري رو كرديد 70 ميليون حالا هم غر ميزنيد؟ ولي سريع جواب گرفت:70 ميليون
نفر كه چيزي نيست، بابا اين كشور براي 100 ميليون نفر كه هيچ براي يك ميليارد نفر
جمعيت هم داره اينا نميخوان مردم راحت
باشند.
يكي ميگفت: توي اين محل از 25 سال
پيش همين سه چهار تا نونوايي بوده كه هست، جوونا بزرگ شدن، جمعيت هم زياد شده،
خونهها تبديل به تعداد زيادي آپارتمان شده ولي نونواييها همونه كه هست.
توي اين 20 دقيقه كه گذشت تعداد افراد به بيشتر از 30 نفر رسيده بود و همينطور هم اضافه ميشد. يه عده از خانومهاي خونهدار كه قرار بود بچههاشون به سراغ مدرسه، دبيرستان، يا دانشگاه بروند، سريع يه نوبت ميگرفتند و ميرفتن تو صف 7 تايي كه ۷ يا ۳ تا نون بگيرند و به بچهها برسونند تا بدون صبحانه از خونه بيرون نرن. بعضيهاشون هم با زرنگ بازي با چند بار ايستادن تو صف 7 تايي نون زيادي رو براي ذخيره چند روزشون ميخريدند. آخه رسم شده تو اين نونواييها به هر نفر 35 تا نون بيشتر نميدهند.
من كه اعصابم به شدت خراب
شده بود از بس كه غر زده بودم و از وضعيت موجود شكايت داشتم، ظاهرم تابلو شده بود
بحدي كه يه خانوم مسن منو توصيه به آرامش كرد كه ارزش ندارد اول صبح آدم اينجوري
اعصابش رو خراب كنه...! حالا كه اومدي بالاخره بايد بموني و نون
بگيري.!
يكي ديگه از خانومها وقتي شنديد
من گفتم اداري هستم و الان از سرويسم جا ميمونم، اصرار كرد كه بجاي اون نون بگيرم
و اون كه نوبتش 3 نفر از من جلوتر بود منتظر بمونه! ولي من قبول نكرده و از ايشون
هم تشكر كردم و به قول معروف پيِ تأخير در ورود و مرخصي ساعتي رو به تنم
ماليدم و باز منتظر موندم.
خلاصه سرتون رو
درد نيارم. ساعت 7.10 دقيقه نوبت به من رسيد و من هم نون رو گرفتم و رفتم خونه.
سريع صبحونه خوردم و راه افتادم و باقي ماجراي اتوبان شلوغ و تأخير در ورود و ...
كه شنيدن نداره....
ديروز تو اخبار ديديم و شنيدم كه آقاي رئيس جمهور "احمدينژاد" با سلام و صلوات و كلي تبليغات اولین کارخانه نان صنعتی کشور رو در شهر كرج افتتاح كرد. جالب است بدانيد كه خياباني كه به محل اين كارخانه منتهي ميشود، مدتها بود كه عليرغم حضور چند شركت خصوصي و دولتي آسفالت افتضاحي داشت و به يمن تشريف فرمايي ايشان، شبانه از ساعت 12 تا 5 صبح خيابان منتهي به کارخانه نان صنعتی، آسفالتي با كيفيت و عالي گسترده شد. اين در حاليست كه خيابانهاي اصلي شهر كرج پر از چاله و خرابياست...

كاش بجاي اين احداث كارخانه صنعتي توليد نان توسط آقاي رئيس جمهور و
مجبور كردن مردم بيچاره به خريدن نانهاي بسته بندي شده صنعتي و اغلب اوقات كپك
زده، توي هر محله مجوز احداث يكي دو تا نانوايي ميدادند تا خود مردم
اينكار رو بكنند. كاش و اي كاش و اي
كاش....
این مطلب
رو بيارتباط با فراخوان حرکت جهانی وبلاگها كه در ارتباط با فقر و تهی دستی است، نديدم. چون
مطمئناً وقتي صفهاي طولاني نان ايجاد ميشود و مردم فقير و بيچاره هجوم براي خريد
و مصرف ارزانترين قوت لايموت فعلي ميبرند، بوي فقر را از دور ميتوان احساس
نمود.
به اميد ريشهكني فقر و با يك كلام از امير مؤمنان پايان مطلبم را مزين ميكنم كه گفته است: فقر اگر چون مردي بود، حتما او را ميكشتم و از بين ميبردم.
حرفهام زياد شد. و سرتون رو درد آوردم.
ببخشيد...
تا
بعد...
